تبليغاتX
سپهر

سپهر

خاطرات و روزهای شیرین با سپهر

سفر دره انار - غروب

اوووووووووووووووووه عجب بادیه

یکی من و کلامو بگیره

بابا جان تعجب نکنید من ژنتیکم کوهنورده همه راه دره انار رو با پای خودم اومدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

دره انار - صبح

برو حالش رو ببر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

سفر کاشان - جشن گلاب گیری قمصر - نیاسر

به عمرم انقدر گل ندیده بودم والا

به ما میگن گل نچینید اینجا همه گل میچینن والا ما موندیم این وسط  چیکا کنیم

بوی بهبهی میاد حیف که نمیشه خوردشون                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

جشن پایان تحصیلات دایی محمد و زن دایی نسیم - دانشکده نفت اهواز

خوب شد از دختره عکس نگرفتند وگرنه مدرک میشد

چرا یه جوری نگام میکنید مگه دایی محمد همین جا زن پیدا نکرده من هم ..................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

سلام 

بلاخره من ۲ سالم شد

از صبح دارم گريه ميكنم كه تولدم زودتر شروع شه ولي مامانم ميگه شب

بلاخره شب شد و دست من به فشفشه ها رسيد

فوتش كن ......فوت نميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

اینه !!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

 

آقا عکس نگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

بوش میاد میخوان کلک بزنن و من رو نبرن فکر کردید ما اومدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

 

سلام خیلی وقت بود خبری ازم نبود

مشغول بزرگ شدن بودم

بابا جان نمیخوام با این دختر زشته عکس بگیرم زوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

اگه یه روز بری سفر              بری پیش مامانت بی خبر

آواره پارک ها میشم               رو تاب و سرسره رها میشم

به مامانم میگم لالایی بخونه     میخوابم تا هر کسی بدونه

میرم به سوی اون دیاری          که توش نه مهدی باشه نه کودکستانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

خرم آباد - تعطیلات نیمه خرداد

اینجا باغ گردو و آلبالو و شلیل و هلو و سیب و انگوره اینم تصویر بنده در حال شلیل خوردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

چقدر شلواركم برام تنگه !! خوشتيپي هم  دردسر داره

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

تولد تولد تولدم مبارک

 

         

                          

 

 

 

 

 

 

زنگ بزنم بر و بچ بيان تولدم

شايان و آنيتا و مهزيار و مليكا  و بنده 

تو استخر توپ و هوا

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

تالاب - 13 به در 1387

 

والا الان ۱۳ روز که ما هر روز به دریم

 نمیدونم چرا امروز رو میگن ۱۳ به در ...

 

بابا جون پشه ها پکوندن مارو این ۱۳ به در تموم نشد ؟  

 پدر بزرگ عجب هوایی ها    

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

آنیتا جون خانم باکلاس !! 

کفشهات رو درار کمی رو چمنها صفا کن جونم

آنیتا نبینه ضایع بشیم !!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

یعنی کی من انقدر بزرگ میشم ؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

جاده خرم آباد/اهواز - 11 ماه و نیم

من و بابا جون

ودوغ جون و کباب جون و

خلاصه صفا سیتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

سپهر و بابا حاجی - نوروز 1387

بابا  حاجی جونم سر حال و خندون کنار بنده    

 تا مامانم حواسش نیست از رو زمین بندازم بالا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

بیچاره شدم ماشین بابام رو یواشکی برداشتم چون گواهینامه نداشتم جریمه شدم.

گفتم جناب سروان من ۱۵ روز دیگه یک سالم تموم میشه حالا نمیشه یه کاریش کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا خر بیار و باقلی بار کن....... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

دروازه بان - 9 ماهگی

به من میگن سپهر فیروزیه عابد زاده  !!!     

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

کمربند - 9 ماهگی

کارت ماشین رو که پیدا کردم کمربند هم که زدم فقط مونده گواهینامه که اونم جناب سروان جامونده تو ساکم  !!!!!! والله ........ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

کارت ماشین

     

 کارت ماشین احتمالا  همین جا باید باشه

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

هتل کاروانسرای آبادان - 8 ماهگی

بابا جان این غذا چی شد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

قورباغه - 8 ماهگی

اینجا هم ولمون نمیکنید ؟  ای بابا ..... 

 اوخ لو رفتم !!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

بابا جون من هنوز اسم مامان بابام رو بلد نیستم شما میگید اسم این حیوونها چیه !!!! الله اکبر

بزار تا بابام رفت یه فالی بگیریم بسم الله الر....

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

۴ روز دیگه ۷ ماهم تموم میشه

 پیشبینی میکنم طبق شواهد و گزارشات موجود در ۷ ماه و یک هفتگی بتونم بشینم

مامانم میگه " پسرم روز به روز خوشکل تر میشه " من بهش میگم بابا جون خوشکلی میخوام چیکا توی این کله باید مخ باشه 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

6 ماهگی

جشن و گل و شیرینی            صدآفرین به نی نی

غرق در نعمت          

به به چه صفایی داره ... 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

همینطور که در تصویر مشاهده میکنید بنده غلت زده ام البته انگیزه این کار در دو ماه ونیمه گی مقدمات کاردر ۳ ماهگی و اتمام  کار در ۴ ماه ونیمه گی بود 

با تشکر از پدر ومادر وعزیزانی که در این زمینه مرا یاری دادند 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط سپهر  | 

سلام

 

دایی جون افتخار میدم باهام یه عکس یادگاری بگیری البته هنوز بلد نیستم امضاش کنم باشه برای بعد...  

 

 

چطوره ؟ خیلی کارم درسته نه !!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سپهر  | 

  عافیتم باشه

امشب دعوتم مهمونی سرهمی زرد یقه قرمزم چطوره من کوچیک ترین آدم مهمونیم ۳ماه و یک هفته

بابا خجالتم ندید

میدونم خیلی خوش تیپ شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط سپهر  |